زیبا

 

تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net

       بسم الله الرحمن الر حیم 
 
ابتدا به وبلاگ من خوش امدید ....
و  نوشتن توی این وبلاگ از سال 90 شروع کردم 
و بیشترین نوشته هام مطالب در مورد اتفاقات روز مره و.. هستش 
همیشه موفق و پیروز باشید .


                  تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net               


[ 1393/01/6 ] [ ساعت 00 و 54 دقیقه و 54 ثانیه ] [ sajad :sh ]

یا امام رضا

دلم گرفت امید ز زد گفت جلوی حرمیم تلفن رو به حرم میکنم هرچی دوس داری بگو ....

[ 1394/06/12 ] [ ساعت 21 و 52 دقیقه و 34 ثانیه ] [ sajad :sh ]

8 کیلو

بایادخدا 

فکرم درگیره که چطوری باز وزن کم کنم ...از چند روز دیگه رژیم چربی سوز میگیرم موندم هم سخته امشب رفتم عروسی بزور بردنم دیگه همه داشتن انواع غذا های خوشمزه میل مبکردن من 5 قاشق برنج با تیکه مرغ ...زیر زیونم هی فحش میدادم به همه ... سخته شنیدنش تا انجام دادنش مخصوصا غذاهای که دوست داری 6 ماه گذشت 6 ماه دیگه هم رژیم اضافه شد ..خدایا ب امید تو 


[ 1394/06/11 ] [ ساعت 00 و 05 دقیقه و 24 ثانیه ] [ sajad :sh ]

بی تو

بالاخره بعد 4 روز مشکل adsl درست شد ...چقدر سخته از همه دنیا انگار عقب بودم ... من نبودم چه چیزها که نشده مخصوصا ورزشی ..انرژِی هسته ای و قیمت بازار ....

[ 1394/06/9 ] [ ساعت 12 و 16 دقیقه و 16 ثانیه ] [ sajad :sh ]

نظر

خب پیدا میکنی من چطوری جوابتو بدم...حداقل نظرو قابل مشاهده بزار نه خصوصی



[ 1394/06/4 ] [ ساعت 19 و 32 دقیقه و 44 ثانیه ] [ sajad :sh ]

بیت الله درگذشت

خیلی خیلی ناراحتم بیت الله عباسپور فوت کرد ..خدا بیامرزتت 

[ 1394/06/3 ] [ ساعت 23 و 45 دقیقه و 53 ثانیه ] [ sajad :sh ]

رهگذر

رهگذر چطوری من جوابتو بدم ؟؟!! سوفیا و معین 

[ 1394/06/3 ] [ ساعت 23 و 37 دقیقه و 54 ثانیه ] [ sajad :sh ]

تورو قبلا کجا دیدم !!!

تورو قبلا کجا دیدم کدوم لحظه کدوم ساعت نمیدونم چرا اینجایی و ویرون تو این حسو تو این حالت نمیدونم نمیدونم تو رو قبلا کجا دیدم چه حسه مبهمی داری چه دلگیری چقد خاطره آوردی چقد سردرگمی داری چه تقدیری چه تقدیری یادت رفته یادم مونده چند ساله سخت اومدو رفت یادت رفته یادم مونده چند ساله سخت اومدو رفت اومدو رفت میخوام یادم بره اما هنوز عطرت مثه رویاست چقد آشناست چقد نزدیکیو دوری چقد چشمایه تو تنهاست چقد تنهاست چقد تنهاست چرا گریم نمیگیره چرا اینقدر بی احساسم بی احساسم تو رو اینقدر شکست خورده تو رو اصلا نمیشناسم نمیشناسم یادت رفته یادم مونده چند ساله سخت اومدو رفت یادت رفته یادم مونده چند ساله سخت اومدو رفت اومدو رفت

[ 1394/06/2 ] [ ساعت 23 و 14 دقیقه و 49 ثانیه ] [ sajad :sh ]

دوستانه

بایاد خدا 

اینقدر خوشحالم به دو تا دلیل مهم !!اول اینکه یک دوست قدیمی فضای مجازی ازم یادکرد و مهم تر از همه عشق بین دو دوست قدیمی واقعا خوشحالم و با خنده دارم مینویسم اخه این دوستانه چی بووود !!!! از همین جا میگم انشالله که خوشبخت بشید ...فوق العاده خوشحالم و ارزوی خوشبختی دارم....


[ 1394/06/2 ] [ ساعت 22 و 51 دقیقه و 55 ثانیه ] [ sajad :sh ]

...

غروب جمعه نیست ولی اصلا حوصله ندارم ...بی حوصلگیم خیلی کمتر شده بعد چند وقت بی حوصله ام ...

[ 1394/05/29 ] [ ساعت 20 و 09 دقیقه و 33 ثانیه ] [ sajad :sh ]

" راه بهشت "

داستان کوتاه : " راه بهشت "
به قلم: [ پائولوکوئیلو ]

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. 
هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت
اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. ( گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…)!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. 
در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مسافر خیلی نا امید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. 
از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. 
پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. 
راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. 
مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر !"
مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم ، من، اسبم و سگم ؛

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. 
مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

مرد گفت: بهشت !!

- بهشت ؟؟!! اما نگهبان دروازه ی مرمری هم گفت آنجا بهشت است !

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند و گفت:
" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند !! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود ! "

آن مرد گفت: کاملأ برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند !!! چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همان جا می‌مانند...

برگرفته از: کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "- پائولوکوئیلو



[ 1394/05/29 ] [ ساعت 13 و 59 دقیقه و 45 ثانیه ] [ sajad :sh ]

ما نمیتونیم جلوی فساد رو بگیریم !! چون هر کدوم به نوعی الوده هستیم

مردی به دکتر مراجعه کرده بود.در حین معاینه،یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواد که مدارک نظام پزشکی شو ارائه بده.دکتر بازرس رو به کناری میکشه و پولی دست بازرس میزاره و میگه:من دکتر واقعی نیستم.شما این پول رو بگیر بی خیال شو.بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه.مریض یقهءبازرس رو میگیره و اعتراض میکنه.بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی.مریض لبخند تلخی میزنه و میگه:اتفاقا من هم مریض نیستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگیرم برای مرخصی محل كارم ...
این است حکایت ما در جامعه...چون هرکدوم مون به نوعی آلوده هستیم،نمیتونیم جلوی فساد رو بگیریم.


[ 1394/05/29 ] [ ساعت 13 و 56 دقیقه و 30 ثانیه ] [ sajad :sh ]

یا که بریم به مزار "ملا محمد جان"

یا که بریم به مزار "ملا محمد جان"

"ملا محمد جان" از عارفان افغانستان در دوره تیموریان است که در هرات آموزش «صرف و نحو» میدید

وی در آنجا عاشق دختری به نام "عایشه" میشود
"عایشه" دختر یکی از افسران دربار تیموریان بود که با ازدواج دخترش با "ملا محمد جان" رضایت نداشته و سرانجام "ملا محمد جان" همراه با معشوقه اش نذری را بر عهده گرفتند مبنی بر اینکه اگر ازدواج آنان صورت گیرد، در روزهای جشن گل سرخ به شهر «مزارشریف» رفته و مدتی را در آرامگاه معروف این شهر، خاکروبی کنند
(برخی معتقدند "علی بن ابی‌طالب" امام اول شیعیان در «مزار شریف» مدفون است)

سرانجام به دستور امیر، این دو دلباخته به مقصود خود رسیدند و ازدواج کردند و برای اجرای نذر خویش به شهر «مزارشریف» رفتند

البته برخی معتقدند، این دو به مراد دل خود نرسیدند و "ملا محمد جان" از هرات به بلخ سفر میکند و در همانجا از دنیا می رود 
(احتمالاً، روایت دوم اشتباه باشد و روایت نخست محتمل تر است که یعنی آن دو عاشق به مقصود و مراد دل خویش رسیدند)

"عایشه" در دوران فراقِ "ملامحمد جان" شعری می سراید که تا امروز بر سر زبان ها است.

بیا که بریم به مزار ملا محمد جان 
سیل گل لاله زار وا وا دلبرجان
به دربار سخی جان گله دارم 
یخَن پاره ز دست تو نگارم 
پس از مرگم بیایی بر مزا رم 
مدامم در دعــا در انتظا رم 
بیا که بریم به مزار ملا محمد جان 
سیل گل لاله زار وا وا دلبرجان ....

آرامگاه «ملامحمد جان» در جوار دیوار تاریخی شهر بلخ قرار دارد
این آرامگاه توسط یکی از فرهنگیان شهر بلخ چند سال پیش کشف شده و اکنون با کمک مالی والی بلخ ساخته شده است.



[ 1394/05/29 ] [ ساعت 13 و 41 دقیقه و 38 ثانیه ] [ sajad :sh ]

...

بایاد خدا 
خب همه چی خوبه باشگاه جدید ورزش جدید الان تمرکزمه mma خیلی سخت ترکیبی از همه ی ورزشهای رزمی و کشتی باید 8 کیلو دیگه بیارم پائین اما وقت دارم باید برسم ب 75 یعنی 20 کیلو کم کردن !!! بدنسازی دارم اما نه زیبائی فقط قدرتی برای mma خدایا کمکم کن باید روزی 3 بار فقط بدنسازی داشته باشم زیر نظر یکی از بهترینهای ایران ...


[ 1394/05/28 ] [ ساعت 11 و 04 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sajad :sh ]

زنان زیبا

زنان زیبا شبیه پرنسس های دیزنی لند وباربی نیستند .....شببه واقعیتند .....شبیه زنی که گاهی دستهای خیسش را با دامنش پاک میکند واشکهایش را باسر آستینش ....نه چشمان آبی دارند ونه ناخنهایشان همیشه لاک زده ....نگران پاک شدن رژلبهایشان نیستند ....زنان زیبا زنانی هستن که خود را باور دارند ومیدانند که اگر تصمیم بگیرند قادر به انجام هر کاری هستند درتوانایی وعزم یک زن که مسیرش را بدون تسلیم شدن در برابر موانع طی می کند شکوه وزیبایی وجود دارد ....

[ 1394/05/21 ] [ ساعت 23 و 57 دقیقه و 38 ثانیه ] [ sajad :sh ]

اندر احوالات ما

بایاد خدا 
همه چی خوبو عالیه شکر ...رژیم که خیلی کم رعایت میکنم چون تقریبا به حد نرمال رسیدم و حقیقتا یکم حوصله رژیم سنگین رو ندارم و از همه طرف دیگه عالیه ...شکرت .


[ 1394/05/19 ] [ ساعت 23 و 05 دقیقه و 44 ثانیه ] [ sajad :sh ]

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم...

سیمین بهبهانی



[ 1394/05/16 ] [ ساعت 11 و 13 دقیقه و 16 ثانیه ] [ sajad :sh ]

یهویی

بایاد خدا 

دیشب رسیدم یک مسافرت کاملا یهوی رفتیم ساعت ده شب ز زد دوستم بریم یانسر (ی روستای کوهستانی در هزار جریب مازندران ) گفتم باشه فردا ببینم چی میشه به سینا ز زدم گفت بریم گفت اگه میخوای بریم همین الان بریم ساعت یازده حرکت کردیم ساعت یک دو اونجا بودم بعدش فردا گفتیم بریم طرف بابلسر و... گفتم بریم فردا ظهر حرکت کردیم ساعت 9 رسیدیم تا فرداش بودیم گفتیم بریم طرف غرب تا کلاردشت رفتیم بعدش یک سره حرکت کردیم  دهنم سرویس شد از5 تا دوازده یکوب حرکت کردیم یک سره اومدیم خونه ...خوش گذشت اما از بس کل کل کردم با سینا صدام در نمیاد اینقدر گلوم درد میکنه ....


[ 1394/05/10 ] [ ساعت 09 و 55 دقیقه و 53 ثانیه ] [ sajad :sh ]

بعضی حرف ها

بعضی حرفها، بعضی کارها به هیچ عنوان فراموش شدنی نیستند...هرچقدر کارهای خوبی کرده باشند یا بکنند اون کارهاشون فراموش نمیشه...حرف هاشون و کار ها شون زود تر از خودشون بیاد میفتند!!اون حرف ها رو اینقدر مرور میکنی که میبینی حست شده تنفر!!! شاید خودشم نفهمه شاید منم بخندم یا به روی خودم نیارم اما فراموش نمیکنم.....

[ 1394/05/4 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 30 ثانیه ] [ sajad :sh ]

خسته

وقتی که بی حوصله و ناارحتم میشم به ادم که حالهیچ چیزو نداره کل خاطرات بد گذشته میاد جلوی چشمت به سرت میزنه خیلی کارها بکنی میری که بکنی پشیمون میشی خسته ام  بی حوصله ام از دست چند تا چیز نارحتم این چند روزی فشار عصبیم زیاده چیز های کو چیک و بزرگ اما زیاد  پشیمون میشم چرا این کارهارو انجام دادم واسه کی؟!! واسه کسهای که هیچ ارزشی ندارن !! انموقعه میگی وللش رفیقمه فلانه اما میگی خب الان کجان!! اون اگه بخواد مرور کنه میگه  وظیفش بود یا خولش کردم .... میخوام خوبی کردن و دل سوزوندنو بزارم کنار اما مگه میشه شده عادت !! الان خیلی ناراحتم از همه چی !! خوب بودن من هیچ فایده ای نداره ... خداروشکر نیاز به هیچکسی ندارم جز پدر و مادرم ... از نفهمیدن دیگران خسته شدم از نگاهشون از اینکه فکر میکنن با یک نگاه یا یه لبخند مخمو زدن !!! این کارهای که تو میکنی من همشو بلدم ... به روی خودم نمیارم سرمو میندازم پایین ... یا حرکت میزنن فکر میکنن زرنگن بگذریم .... خدایا روم نمیشه چیزی بگم .... الان نیاز به ارامش دارم ..ولی دارم میسوزم ....

[ 1394/05/3 ] [ ساعت 21 و 29 دقیقه و 39 ثانیه ] [ sajad :sh ]

حالم

بایاد خدا 

حالم تقریبا خوبه ولی از  اینکه برنامه ریزی دارم خوشم میاد ولی از یه چیز ناراحتم اینکه واسه دیگران اینقدر دل میسوزونم واقعا بعضی ارزش ندارن ... اشتباه خودمه دیگه باید درستش کنم ...خدایا شکر ...


[ 1394/05/2 ] [ ساعت 21 و 48 دقیقه و 58 ثانیه ] [ sajad :sh ]

اندر احوالات

بایاد خدا 

ابجیم اومده اینجا از زابل خیلی مریضه ابجیم از همه ابجیام قد بلند تره و چهار شونست اما بخاطر مریضیش که واسه اعصابه نمیتونه راه بره اگه ناراحت بشه ...خیلی اعصابمو درگیر کرده ....من با ابجیم قهر کردم توی این چند وقتی یک بارم بهش ز نزدم خیلی ناراحت شدم .... الان خداروشکر بهتر شده  و میخواد برگرده  میگه بچه هام تنهان ...فردا هم امید با خانمش بعد از 5 ماه میخواد بره مسافرت حق داره بره خیلی وقته نرفته فقط توی رژیم بوده ...من میخواستم با دوستام برم که کنسل کردم توی رژیمم خوبه ..


[ 1394/05/1 ] [ ساعت 20 و 19 دقیقه و 14 ثانیه ] [ sajad :sh ]

ه اولین زن دریانورد ایران و خاورمیانه

زهرا سالاریه اولین زن دریانورد ایران و خاورمیانه است که حتی تا 16 سالگی شنا هم بلد نبود اما خیلی اتفاقی به دنیای دریانوردی کشیده شد. او در 15سالگی به عنوان خیاط وارد شرکتی شد که در آن جلیقه نجات می‌دوختند. کار کردن در این شرکت زهرا را با ناخداها آشنا کرد و مشوقی شد تا در دوره‌های قایقرانی شرکت کند. می گوید: "درس‌های تئوری کلاس‌ها خیلی سخت بود و دانستن زبان انگلیسی در حد رفع نیاز هم اجباری بود، به خاطر همین روزها کار می‌کردم و شب‌ها درس می‌خواندم تا از کلاس‌ها عقب نمانم."
او برای آن که با دریانوردی‌اش مخالفت نکنند، همه عملیات مربوط به دریانوردی را از تعمیر موتور گرفته تا بستن 70مدل گره ملوانی با طناب‌هایی هم‌وزن خودش را یاد گرفت تا در آزمون پذیرفته شود. زهرا حالا ناخدایی است که چندین ساعت از روزش را روی دریا می‌گذراند.
یکی از خاطره های او
شش ماه بود که از کار کردن من در بندر می گذشت و در روزهای عید که دریا بدترین شرایط آب و هوایی و خطرناکترین شرایط را دارد از بندرعباس به سمت قشم حرکت کردیم. با وجود طوفانی بودن دریا تمام مسافرانم را به سلامت در قشم پیاده کردم و چون عادت نداشتم هیچ وقت بعد از رسیدن به مقصد از قایق یا کشتی ام پیاده شوم، در کابین نشستم.
در آن شرایط آب و هوایی طبق قوانین و مقررات نمی توانستم مسافر سوار کنم و فقط خودم و ملوانی که همراهم بود با مسئولیت خودمان اجازه داشتیم به بندر برگردیم. مشغول استراحت بودم که مرد جوانی همراه یک زن میانسال که معلوم بود مادرشان است داخل قایق شدند و شروع به گریه کردند.

آقای جوان می گفت همسرم دارد می میرد و باید برای زایمان به بندرعباس ببرمش، مادرش هم مدام از من خواهش می کرد که آنها را به بندر برسانم. وضعیت زن باردار هم اصلا مساعد نبود. با دیدن وضعیت آن زن، با مسئولیت خودم تصمیم گرفتم آنها را به بندر برسانم.
به زن باردار کمک کردم و سوار قایق شد. دریا به قدری طوفانی بود که چندین بار، موج آب زیادی را از دو طرف وارد قایق کرد و این در حالی بود که هر لحظه حال زن بدتر می شد و گریه ها و التماس شوهر و مادرش برایم غیرقابل تحمل شده بود.
دست آخر به همسرش گفتم می توانم بچه را به دنیا بیاورم. مادر آن زن نگاهی به من کرد و گفت چند سالته؟ گفتم به سن و سالم کاری نداشته باشید. من دوره پزشکی دیده ام اما الان وسایلی نداریم اما با این وجود اگر بخواهید من می توانم بچه را به دنیا بیاورم که همسرش گفت زن و بچه ام را نجات بده. حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه فقط قایق روی آب غلت می خورد و نمی شد حرکت کنیم. من با هر زحمتی بود بچه را به دنیا آوردم و به بندر بی سیم زدم، برای آماده کردن آمبولانس.
وقتی به بندر رسیدیم دریابانی و نیروهای اورژانس همه منتظر ما بودند و خدا را شکر توانستم مادر و بچه را سالم تحویل اورژانس بدهم. این یکی از بهترین اتفاق هایی بود که در طول دوران کاری برای من افتاد



[ 1394/04/30 ] [ ساعت 21 و 49 دقیقه و 19 ثانیه ] [ sajad :sh ]

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻭ ﺍﺧﺘﻼﺱ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻭ ﺍﺧﺘﻼﺱ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ
ﻋﺼﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ :

ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺧﻂ ﺑﯽﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺻﻒ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻣﯽﺯﺩ : « ﺩﺭﺑــــــــــــــــﺴﺖ » .

ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻌﻨﯽﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﯽﮔﺎﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ
ﻫﻢ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺭﻭ ﮐﻼﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﻣﺎ ﺭﻭ .
ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺑﺎ ﮐﺮﺍﯾﻪ ۶٬۰۰۰ ﺗﻮﻣﻦ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻧﻔﺮﯼ ۱۵۰۰ ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ
ﮐﻪ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﺧﻂ ﻓﻘﻂ ۵۵۰ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ
ﺍﺯ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﮔﯿﺮﻧﯿﻮﻣﺪﻥ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩ
ﺯﺩﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ...
ﮐﻨﺎﺭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯ
ﺧﯿﺲﺷﺪﻥ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺩﻝﺧﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺑﻨﯿﺎﺩﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ
ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ :
ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺤﺚ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﯾﻪ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮﯼ ﺩﻭ
ﻃﺮﻓﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﻨﯿﻢ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﯾﻪ ﻭﺍﻡ 6 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗﻮﻣﻨﯽ
ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺑﻪ
ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺛﯿﻘﻪ .
ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻻﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻞ . ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺭﻭ
ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ .
ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺩﺯﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺍﺧﺘﻼﺱ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﮐﺴﯽ ﻫﻢ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺳﺮ ﻣﯽﺩﻭﻭﻧﻨﺪ !
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ﻧﻮﺵ ﺟﻮﻧﺶ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ( ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ) ﻧﻮﺵ ﺟﻮﻥ ﮐﯽ؟
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ﻧﻮﺵ ﺟﻮﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ۳٬۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺗﻮﻣﻦ
ﺧﻮﺭﺩﻩ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ( ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻋﺼﺒﯽ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻤﺴﺨﺮ ) : ﻧﮑﻨﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺑﺎ
ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﻩ؟
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ﻧﻪ ! ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﻦ
ﻣﺮﺩﻡ . ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ !
ﻣﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺦ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﺧﺘﻼﺱ ﮐﺮﺩﻩ؟ ﯾﺎ ﺍﻭﻥ
ﻣﺪﯾﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺍﺯ ﺍﻭﺭﺍﻧﻮﺱ ﺑﻪ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ؟
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﺍﻭﻧﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﻭﻥﺍﻧﺪ !
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﺑﺎﯾﺪ ۳ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻡ ﺗﻌﺎﻭﻧﯽ
ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﻭﻥ 3000 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺗﻮﻣﻦ ﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﯾﻪ ﺁﺑﻢ
ﺭﻭﺵ !
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ﺧﺐ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻧﺨﺮ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ : ( ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ) ﭼﺮﺍ ﻧﺎﻣﺮﺑﻮﻁ ﻣﯿﮕﯽ ﻣﺮﺩ
ﺣﺴﺎﺑﯽ؟ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺑﺨﺮﻡ !
ﻻﺳﺘﯿﮏ ﻧﺨﺮﻡ ﭘﺲ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﺑﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ
ﯾﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻋﺎﺩﯼ ﻫﺴﺘﯽ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﺑﺎﺭﻧﺪﮔﯽ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺠﺒﻮﺭﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺺ، ﻣﯿﺎﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ
ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺧﻂ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ ﺭﻭ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﻣﯽﮐﻨﯽ ...
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻑ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ :
ﺁﻗﺎ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽﺷﺪﯼ !
ﻣﺴﺎﻓﺮ : ( ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ) ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿﻘﺎً ﺣﺎﻝ
ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯽﺧﺮﻳﺪﯼ !
ﻣﺮﺩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮ
ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ۳ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯽﺩﯾﻢ ﺭﺍﺿﯽ
ﻫﺴﺘﯿﻢ؟
ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﺳﻮﺍﺭﺷﯿﻢ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﻪ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﻋﺎﺩﯼ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺳﻮﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﻨﯽ، ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮ ﯾﻪ ﺑﺎﻧﮏ ﮐﻪ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﻫﺎ
ﺗﻮﻣﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺘﺸﻪ ﭼﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻘﯿﺎﺱ ﺑﺎﻻﺗﺮ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﭼﻤﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺗﻮ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﮐﺎﻣﻼً ﺩﺳﺖ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ
ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :
ﺩﺯﺩﯼ، ﺩﺯﺩﯾﻪ ... ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﺎ،
ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﻭﮐﯿﻠﯽ ﭼﻨﺪﺩﺭﺻﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ
ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻥ؟
ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﯾﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺑﺪﻩ؟
ﻣﻨﺘﻬﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻧﺎ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ، ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺪﮐﺎﺭﯼ ﯾﻪ ﻣﺪﯾﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﺭﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ !
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺑﺎﻧﮏ
ﺟﺮﺍﺕ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﻼﻓﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ .
ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺁﺏ ﮔﻴﺮﻣﻮﻥ
ﺑﯿﺎﺩ ﺷﻨﺎﮔﺮ ﻣﺎﻫﺮﯼ ﻫﺴﺘﻴﻢ !
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﺎﺵ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﭼﯽ ﺑﻪ ﮔﻢ ﻭﺍﻻ !
ﻣﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﺪﻡ
ﻭ ﻃﺒﯿﻌﺘﺎً ﻃﺒﻖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ۱۵۰۰ ﺗﻮﻣﻦ
ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻣﯽﺩﺍﺩﻡ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﻢ ﯾﻪ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ۲٬۰۰۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺑﻪ
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺩﻡ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ۵۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻭ ﯾﻪ ﺳﮑﻪ ۵۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺑﻪ
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺩﻡ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ
۵۰۰ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ !
ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ
ﻣﻪﺁﻟﻮﺩ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺭﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ
ﭼﺘﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﻮﻻ ﺭﻭ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ...
ﺁﺭﻭﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ
ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ :
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﻢ ؟ !! 
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺻﻼﺡ ﺷﻮﻧﺪ ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﻤﺎﯾﺪ !

ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﺎ ﺧﻔﺘﮕﺎﻥ، ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ



[ 1394/04/30 ] [ ساعت 21 و 23 دقیقه و 53 ثانیه ] [ sajad :sh ]

استارت

بایاد خدا 
از فردا استارت رژیم رو میزنم مسافرت و... همه کنسل کردم ....امروز تحویل پروژه بود یکی دیگم هست که فرشاد میده .... این برنامه یکی از بهترین برنامه و دوره هام باید باشه تا حالا 13 کیلو کم کردم دوباره الان شدم 83 و روی 10 کیلو ایستادم ....میخوام یکی از بهترین دوره هام باشه ....باید برنامه ریزی کنم ... درسته تنبلم ولی از بهم ریختگی وبی انضباطی بدم میاد وقتی رژیم ندارم حس خوبی ندارم ....  روزی نیم ساعت هوازی 100 درصد دارم خیلی سخته ولی من عاشقشم ... توی این چند سالی  یاد گرفتم ورزش برعکس ادم ها هرچقدر براش وقت بزاری و زحمت بکشی همون اندازه جوابتو میده .... من با هالتر و دمبل زندگی میکنم من با فلز سرد عشق بازی میکنم ....یا علی 


[ 1394/04/30 ] [ ساعت 00 و 02 دقیقه و 28 ثانیه ] [ sajad :sh ]

انتظار

بایاد خدا
خیلی خیلی ناراحتم که رژیم ندارم... فقط منتظرم کارام روبه راه بشه...حتی کابوس میبینم.......خوردن هم خیلی لذت داره ولی نه به اندازه رژیم....منتظرم...


[ 1394/04/28 ] [ ساعت 01 و 50 دقیقه و 09 ثانیه ] [ sajad :sh ]

شکرت

توی این 20 سالی یکی چیزهای که واقعا فهمیدم مخصوصا توی نت اینه که اونهای که هیچی ندارن پر از ادعان اونهای که معرفت مهم بودن و شخصیت دارن برعکسش بی سرو صدان ... خدایا  شکرت ... کمکم کن 

___________________________________________________________________________________________________________________________________
الان داشتم کلیپ دختره وشو کار ایرانی رو نگاه میکردم پدرش دهقان بوده با خانواده شلوغ اما کلی مدال داشت ...موفق باشی بانو 

واقعا بهم روحیه میده هرچند الان فکری درمورد مسابقات ندارم مخصوصا زیبائی چون هیچ دلیل قانع کنندی برای شرکت کردن ندارم حداقل 6 میلیون خرج با کلی مصرف استروئید مجاز و غیر مجاز برای چی !!! اما میخوام به هدفم تا تولدم برسم اخر تابستون یک مسابقه پرس هستش که شرکت میکنم و انشالله توی دو سری  سنی میخوام دو تا مدال طلا بیارم .... و اینکه شاید برای برج 7.8 برم طرف mma( هنر های رزمی ترکیبی ) که اگه خدا بخواد قسمت باشه ...خدایا شکرت 


[ 1394/04/26 ] [ ساعت 21 و 46 دقیقه و 36 ثانیه ] [ sajad :sh ]

عالی

بایاد خدا 

در بهترین  تایم غذائیم هستم روزه نمیگیرم چند روزه و وحشت ناک غذا غذا میخورم هر چی که دوست دارم پلوها بستنی ها همه چی عالیه تا هفته بعد هنوز مشخص نیست چه موقع باید رژیمم رو شروع کنم از یک طرف فرشاد میخواد بیاد از طرف دوم اینکه شاید برم مسافرت ...پس نباید عجله کنم اگر بخوام مسافرت برم باید رژیم رو شروع کنم ولی از فردا رعایت میکنم و باید خوابمو درست کنم یک ماه تا 4 صبح بیدار بودم باید برسونمش به دوازده شب  و کلی کاره دیگه ...و مسابقه کنسل شد ارزششو نداره 6 میلیون خرج کنی اخرشم هیچی واسه یک برگه و مدال خب خودم از اینها دارم دیگه درستش میکنم ...خدایا شکرت


[ 1394/04/26 ] [ ساعت 13 و 55 دقیقه و 53 ثانیه ] [ sajad :sh ]

...

اعصابم خورده .....

[ 1394/04/25 ] [ ساعت 19 و 31 دقیقه و 10 ثانیه ] [ sajad :sh ]

ببخش خدایا

خیلی وقته توی بلاگم چیزی نمینوسم نمیدونم چرا !! سر میزنم هر روز هر لحظه اما نه !!! امشب بد باشگاه رفتیم جیگرکی با داداش و زن داداش منو زن داداش جیگر زدیم امید توی رژیم مسابقه است نتونست خیلی سخته ها !!! بعدش رفتیم شیر موز بستنی زدیم کلی حال داد ... حسه نوشتن نیست ...خدایا کمکم کن این لحطه یادم افتاد که نماز نخوندم خدایا ببخش ...

[ 1394/04/19 ] [ ساعت 01 و 27 دقیقه و 06 ثانیه ] [ sajad :sh ]

مردن

میدانیـــــد ﯾﻚ ﻣُﺮدﻩ ﭼﻪ اﺣﺴﺎﺳﻲ دارد؟؟!!....   BE YADE MOHAMMAD REZA
.
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﻧﮕﻬﺒﺎن ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯿﻢ"
ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧَﻤُﺮدﻩ اَم ﻣﻦ ﻫﻨﻮز زﻧﺪﻩ ام، ﭼﺮا ﻣﺮا ﺑﻪ ﻗﺒﺮ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ ﻣﺮا رﻫﺎ ﻛﻨﯿﺪ ،ﺑﮕﺬارﯾﺪ ﻣﻦ ﻫﻨﻮز ﺣﺲ ﻣﯿﻜﻨﻢ ، ﺣﺮف ﻣﯿﺰﻧﻢ و ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﭘﺲ ﻫﻨﻮز زﻧﺪﻩ ام!
.
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺟﻮاﺑﻢ را دادﻧﺪ وﮔﻔﺘﻨﺪ: "ﻋﺠﯿﺐ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﺷﻤﺎ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﻜﻨﯿﺪﻛﻪ ﻣﺮگ ﭘﺎﯾﺎن زﻧﺪﮔﻲ ﺳﺖ، وﻧﻤﯿﺪاﻧﯿﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﺧﻮاﺑﻰ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﺪ و آن ﺧﻮاب وﻗﺘﻲ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﺪ ﺗﻤﺎم ﻣﯿﺸﻮد، آﻧﻬﺎ ﻫﻨﻮز ﻣﺮا ﺑﻪ ﺳﻮی ﻗﺒﺮ ﻣﻲ ﻛﺸﻨﺪ، در راﻩ ﻣﺮدم را ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﻜﻨﻨﺪ ،ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ ، ﻓﺮﯾﺎد ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ و ﻫﺮ ﻛﺲ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ دو ﻧﮕﻬﺒﺎن ﻫﻤﺮاﯾﺶ ﻫﺴﺖ
.
از اﯾﺸﺎن ﭘﺮﺳﯿﺪم ﭼﺮا اﯾﻨﻜﺎر را ﻣﯿﻜﻨﻨﺪ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ: اﯾﻦ ﻣﺮدم ﻣﺴﯿﺮ ﺧﻮد ﺷﺎن را ﻣﯿﺪاﻧﻨﺪ آﻧﻬﺎﯾﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ راﻩ ﻛﺞ رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ
ﺣﺮﻓﺶ را ﺑﺎ ﺗﺮس ﻗﻄﻊ ﻛﺮدم،ﯾﻌﻨﻲ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﯿﺮوﻧﺪ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ: "ﺑﻠﻪ" و اداﻣﻪ دادﻧﺪ :وﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ اﻫﻞ ﺑﻬﺸﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﮔﻔﺘﻢ، ﻣﺮا ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮ ﻛﻤﻲ درﺳﺖ راﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻲ و ﻛﻤﻲ اﺷﺘﺒﺎﻩ.. ﮔﺎﻫﻲ ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯿﻜﺮدی و روز ﺑﻌﺪ ﻣﻌﺼﯿﺖ؛ (ﺣﺘﻰ ﺑﺎ ﺧﻮدت ﻫﻢ راﺳﺖ ﻧﺒﻮدی) و ﺑﻪ اﯾﻦ ﺷﻜﻞ ﮔﻢ ﺷﺪی
ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎن را دوﺑﺎرﻩ ﺑﺎ ﺗﺮس ﻗﻄﻊ ﻛﺮدم ﯾﻌﻨﻲ ﭼﻲ؟ﯾﻌﻨﻲ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﯿﺮوم؟
.
"ﮔﻔﺘﻨﺪ: "رﺣﻤﺖ ﺧﺪا وﺳﻌﺖ دارد وﺳﻔﺮ ﻃﻮﻻﻧﯿﺴﺖ.
.
دور و ﺑﺮم را ﺑﺎ ﺗﺮس ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﻜﺮدم و ﺧﺎﻧﻮادﻩ ام را دﯾﺪم ﭘﺪرم ،ﺑﺮادراﻧﻢ و خواهرم را ،آﻧﻬﺎ ﻣﺮا در ﺻﻨﺪوﻗﻲ ﮔﺬاﺷﺘﻪ وﺣﻤﻞ ﻣﯿﻜﺮدﻧﺪ...
ﺑﻪ ﺳﻮی آﻧﻬﺎ دوﯾﺪم و ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮاﯾﻢ دﻋﺎ ﻛﻨﯿﺪ! وﻟﻲ ﻫﯿﭻ ﻛﺪاﻣﺸﺎن ﺟﻮاﺑﻢ را ﻧﺪاد ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎﯾﺸﺎن ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﻜﺮدﻧﺪ وﺑﻌﻀﻲ دﯾﮕﺮ ﻧﺎراﺣﺖ ﺑﻮدﻧﺪ....
.
رﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﺑﺮادرم ﮔﻔﺘﻢ (ﻓﻜﺮت ﺑﻪ دﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﻓﺘﻨﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ را ﻛﻮر ﻧﻜﻨﺪ) آرزو ﻛﺮدم ﻛﻪ ای ﻛﺎش ﺻﺪاﯾﻢ را ﻣﯿﺸﻨﯿﺪ آﻧﻬﺎ ﻣﺮا ﺑﻪ زﺣﻤﺖ در ﻗﺒﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ و ﺑﺮ روی ﺟﺴﺪم ﺧﻮاﺑﺎﻧﺪﻧﺪ.
.
ﭘﺪرم را دﯾﺪم ﻛﻪ ﺑﺮ روﯾﻢ ﺧﺎك ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ و ﺑﺮادرﻫﺎﯾﻢ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻛﺎر را ﻣﯿﻜﺮدﻧﺪ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮدم را ﻣﯿﺪﯾﺪم ﻛﻪ ﺑﺮ روﯾﻢ ﺧﺎك ﻣﯿﺮﯾﺨﺘﻨﺪ آرزو ﻛﺮدم ﻛﻪ ای ﻛﺎش ﺟﺎی آﻧﻬﺎ در دﻧﯿﺎ ﺑﻮدم و ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯿﻜﺮدم ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﻓﺮﯾﺎد ﻛﺸﯿﺪم
(ای ﻣﺮدم ﻓﻜﺮﺗﺎن ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ دﻧﯿﺎ ﺷﻤﺎ را ﻓﺮﯾﺐ ﻧﺪﻫﺪ)
.
ای ﻛﺎش ﻧﻤﺎز ﺻﺒﺢ را ﺧﻮاﻧﺪﻩ ﺑﻮدم.
ای ﻛﺎش دﻋﺎ ﻛﺮدﻩ ﺑﻮدم ﻛﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻫﺪاﯾﺘﻢ ﻛﻨﺪ.
ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯿﻜﺮدم و ﮔﺮﯾﻪ.
روزاﻧﻪ ﺗﻮﺑﻪ ام را ﺗﺠﺪﯾﺪ ﻣﯿﻜﺮدم.
ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ را ﺗﻜﺮار ﻧﻤﯿﻜﺮدم..
مغرور به مال دنیا ﻧﻤﯿﺸﺪم.
ﺳﻨﮕﺪل ﻧﻤﯿﺒﻮدم.
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﻜﺮدم .
و ﺑﺮای اﯾﻦ ﻣﺮدم دﻋﺎ ﻣﯿﻜﺮدم و ﻣﻌﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﻜﺮدم. و ﻣﻌﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﻜﺮدم... و ﻣﻌﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﻜﺮدم...
.


[ 1394/04/16 ] [ ساعت 13 و 52 دقیقه و 23 ثانیه ] [ sajad :sh ]