تبلیغات
بی تو - مشهد
1395/07/4

مشهد

   نوشته شده توسط: sajad zade    

امروز صبح از خواب بیدار شدم ب مامانم گفتم میخوام برم مشهد ... بعد از کارهای اداری رفتم پیش فرشاد 2 ساعتی راهه بعد از صبحت درد وگفت سجاد بریم مشهد گفتم من امروز بفکرش بودم گفت بریم ... امروز اومدم صحبت کردم با بابام گفت نه و... ولی زیاد نگران نیست ... میرم اگه خدا بخواد امام رضا بطلبه ... میخوام اپدیت بشم حالم بهتر بشه به بابا گفتم با خنده و.. گفتم یعنی نمیخوام بفهمن چقدر ناراحتم ... امروز اروم شدم ... صبح حالم خراب بود ... خدایا شکرت کمکم کن


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر