تبلیغات
بی تو - دفتر خاطرات
1395/09/9

دفتر خاطرات

   نوشته شده توسط: sajad zade    

بایاد خدا

یه دفتر داشتم‌خاطراتمو توش‌نوشته بودم خانمم دید همرو خونده بود ناراحت نبودم که خونده بود چون واقعیت بود چیزی واسه پنهون کردن ندارم الان دفترچمو پیدا کردم یه چیزایی نوشته بودم که خوندنش درد و حس اون لحظه رو واسم تداعی میکنه ... خدایا خیلی بدم اما هنوز بنده تم توهم خدامی پس کمکم کن و مهم تر از دیگران دیگرانم کمک کن‌و شعوری و فهم‌و عقل ادا کن ... شکرت


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر